تبلیغات
انســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان گــــــــــــــــــــل ســـــــــــــــــر سبــــــــــــــــــد عــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم - فریاد میزد: سرما سرما
 
انســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان گــــــــــــــــــــل ســـــــــــــــــر سبــــــــــــــــــد عــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
درباره وبلاگ


سرمشق های آب بابا ؟یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان یادمان رفت . . .


معبـــــــــــــــــــــودا :

بـه بزرگی آنچه داده ای آگاهم کـــــن،

تاکوچکی آنـــــــــــچه ندارم ناآرامـــــــــــــــــم نکند.

مدیر وبلاگ : غلامرضا مومنی
مطالب اخیر

بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی به تاریخ نگاه می‌کنیم برای اهل آگاهی پندهائی است که لرزه به اندام انسان می‌اندازد، زیرا هر انسان در آخرین ایستگاه زندگی خود باید سفری جدید شروع کند که این سفر، سفری است کاملا متفاوت، به منزل‌گاهی دیگر می‌رود و اسبابش غیر اسباب دنیوی است.
از جمله کسانی که در دنیا خود را از قدرتمندان می‌دانست اما برای سفر آخرت کاری نکرده، مأمون عبّاسى بود، که دامنه حکومتش بخش‌های زیادی از خاورمیانه را در برگرفته بود، در احوالاتش می‌نویسند:

هنگامی که با لشکرش از یکی از میدان‌های نبرد به طرف طوس باز می‌گشت، به كنار چشمه‏‌اى در منطقه خوش آب و هوایى رسید، در آنجا توقّف كرد، ماهى بزرگ سفیدى در درون آب توجّه او را به خود جلب كرد، دستور داد آن را بگیرند و براى او سرخ كنند، در این حال لرزه‏‌اى بدن او را فرا گرفت، به گونه‌‏اى كه قادر به حركت نبود، پیوسته مى‌لرزید و هر قدر پوشاك بیشترى روى او قرار مى‏‌دادند، باز فریاد می‏‌زد: «سرما سرما» اطراف او آتش روشن كردند، باز فریاد مى‏‌زد: «سرما سرما» ماهى سرخ شده را براى او آوردند حتّى‏ نتوانست چیزى از آن بچشد. حال او لحظه به لحظه سخت‏‌تر مى‏‌شد و در سكرات مرگ فرو مى‏‌رفت، عرق سنگین و چسبنده‌‏اى از بدن او بیرون مى‌ریخت، اطبّاى مخصوص او در حیرت از این بیمارى ناشناخته فرو رفته بودند، وقتى حالش سخت‌تر شد، دستور داد: مرا بر جاى بلندى ببرید كه لشكریانم را ببینم، شب هنگام بود و سرتاسر بیابان از آتش‏هایى كه لشكر افروخته بودند، روشن شده بود، «مأمون» سر به آسمان بلند كرد و این جمله را گفت: «یَا مَنْ لَا یَزُولُ مُلْكُهُ، اِرْحَمْ مَنْ قَدْ زَالَ مُلْكُهُ»



 اى خدایى كه حكومتت زوال ‏ناپذیر است، رحم كن بر كسى كه حكومتش پایان یافته است.
 او را به بسترش بازگرداندند، «معتصم» به كسى دستور داد كه در كنار بسترش بنشیند و شهادتین را بر زبانش جارى كند. هنگامى كه صداى آن مرد بلند شد، «ابن ماسویه» طبیب مخصوص مأمون گفت: «فریاد نزن به خدا سوگند او در این حال، میان پروردگارش و «مانى» (مردى كه در ایران باستان به دروغ ادّعاى نبوّت كرده بود) فرق نمى‏‌گذارد.» مأمون گویا متوجّه شد، چشمش را گشود در حالى كه همچون دو كاسه خون شده بود، خواست با دستش ضربه‏‌اى به ابن ماسویه بزند و سخن عتاب‏ آمیزى بگوید، امّا نه دست قادر به حركت بود و نه زبان یاراى نطق داشت چشم به سوى آسمان دوخت، در حالى كه اشك سراسر چشمش را گرفته بود، تنها زبانش به این جمله گشوده شد: «یَا مَنْ لَا یَمُوتُ اِرْحَمْ مَن یَمُوتُ» اى خدایى كه مرگ و فنا براى تو نیست، رحم كن كسى را كه در حال مرگ است. این را گفت و براى همیشه خاموش شد.

آرى، مامون كه ظلم‌ها بر مردم زمان خود تا قیامت روا داشته بود،‌ او كه امام زمان خود را مسموم و شهید كرده بود، آن زمان كه قدرت داشت هرگز باور نمى‌كرد كه چنین روزى را در پیش دارد:


‏‌دیدى آن قهقهه كبك خرامان حافظ            كه ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

-----------------------------------------------

برگرفته از پیام‏ امام‏، شرح‏ تازه‏ وجامعى‏ بر نهج‏ البلاغه، ج 3، ص 434.






نوع مطلب : انسان شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 مرداد 1392 09:16 ق.ظ
ناگهان چقدر زود،دیر می شود...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دعای فرج تاریخ روز
 
 
بالای صفحه
 
لیست وبلاگهای به روز شده